عبد الملك الخركوشي النيسابوري ( مترجم : نجم الدين محمود راوندى )
18
شرف النبي ص ( فارسي )
روم درخواست كرد كه دختر خويش را به هاشم دهد به نكاح ، از براى آنكه در انجيل قصهء او مىيافت . و نور محمد در پيشانى او ظاهر بود ، و هاشم سر در نياورد . پس هاشم در خواب ديد كه سلمى دختر عمرو بن زيد را بخواهد به نكاح . او را بخواست و ازو عبد المطلب بزاد ، و نام او شيبة الحمد بود ، و او را از براى آن عبد المطلب خواندند كه جد وى عبد مناف ، چون مىمرد پسر خويش را هاشم قايم مقام خويش بگذاشت و او قيام نمود به پيشوائى عرب . ( 1 ) پس هاشم از دنيا برفت و عبد المطلب را كوچك بگذاشت . و برادرش مطلب بن عبد مناف به جاى هاشم بايستاد . و اخوال - عبد المطلب از اهل مدينه بودند . عبد المطلب را با مادر به مدينه بردند و مطلب پير شد و اجلش نزديك رسيد ، عزم مدينه كرد تا برادر زاده را طلب كند . چون آنجا رسيد عبد المطلب را يافت در ميان كودكان بازى مىكرد . او را بخواند و بنواخت و تحريض و ترغيب كرد كه با وى به مكه رود ، و او را به جاى پدر دارد . و آن اعمال شرف كه به پدرش تعلق داشت همه به وى مفوض كند . او بپذيرفت اين وعدهها از عم خويش و از اخوال خود پنهان داشت ، و با او عهد كرد برين جملت ، و فرصت نگاه داشتند و هر دو با هم a 7 به مكه آمدند . ( 2 ) چون مردم مكه از آمدن مطلب خبر بداشتند استقبال كردند . و مطلب بر اشترى نشسته بود ، و عبد المطلب كودك بود از پى شتر مىآمد . مردمان گفتند هذا عبد المطلب . اين بندهء مطلب است ، در اين سفر او را خريده است . پس عبد المطلب به حد بلوغ رسيد . يك روز در حجر خفته بود . از خواب در آمد . حق تعالى او را كسوت جمال در پوشانيد . و گويند چون وفات هاشم نزديك رسيد ، عبد المطلب را بخواند و گفت : اى پسر من ، جماعت بنى النضر و عبد قيس و عبد شمس و مخزوم و فهر و لوى و غالب و هاشم جمله را جمع كن ، و عبد المطلب بيست و پنج ساله بود . و در عرب هيچ كس به